فصل اول – ندای آسمان
در دل کوههای مهگرفتهی البرز، دهکدهای خاموش و پنهان در دل درهای فراموششده نفس میکشید. دلیر، پسرک نوجوانی با چشمانی پرسشگر و نگاهی تنها، از همان کودکی پر سیمرغی را بر گردن داشت که مادرخواندهاش همیشه از آن میترسید.
اما شب سرنوشتساز فرارسید. آسمان سرخ شد، پر سیمرغ درخشان گشت و صدایی ناشناس در گوش دلیر زمزمه کرد:
«زمان بازگشت فرا رسیده… سیمرغ چشمبهراه توست.»
فصل دوم – آغاز سفر
دلیر، با دل پر از تردید، راهی کوههای پشت سرزمین شد. تنها نقشهاش، نشانهایی بود که در خواب دیده بود: دریاچهای طلایی، کوهی با قلبی آتشین و موجودی با بالهایی از نور.
در میانهی راه، با کهرَم آشنا شد؛ دختری که گردنبندی با سنگ شبچراغ داشت و از نسل زال و رودابه بود. او هم پیامهایی در خواب دیده بود.
فصل سوم – دژ تاریکی
در درهی سایهها، دیوی به نام رختن بیدار شده بود. او با جادوی سیاه هزار ساله میخواست سرزمین جم را در تاریکی ابدی فرو برد.
دلیر و کهرم باید از پل یخزده عبور میکردند، از آزمون آینهی حقیقت میگذشتند و در نهایت وارد دژی میشدند که هر اتاقش بخشی از گذشتهشان را نشان میداد.
فصل چهارم – پرواز سیمرغ
در دل کوه آتش، سیمرغ در خواب بود. اما بیدار شدن او نیاز به فداکاری داشت. دلیر باید بین نجات جان کهرَم و بیدار کردن سیمرغ یکی را انتخاب میکرد.
او جان خود را در خطر انداخت، اما پر سیمرغ درخشان شد. آتشها خاموش شدند و پرندهای با بالهای زرین در آسمان پر کشید…
فصل پنجم – بازگشت نیمهتمام
دلیر و کهرَم با کمک سیمرغ، دیو را شکست دادند، اما در آخرین لحظه، نیرویی ناشناس دلیر را ربود.
کهرَم تنها بازگشت… اما با قلبی مطمئن از اینکه:
«این پایان نیست… دلیر باز خواهد گشت.»
دیدگاه خود را ثبت کنید