انگشت سبابم رو روی شیشه ی بخار بسته ی ماشین کشیدم.
چقدر زیبا و خیره کننده بود نقطه ی تلاقیِ این دو درجه ی متضاد!
گرمای انگشتم روی سرمایِ تن یخ بسته ی شیشه به رقص در می اومد.
لرزشی خفیف و آنی تمامِ وجودم رو در بر گرفت.
بخاری ماشین رو به سمت خودم برگردوندم و چند لحظه دستمو جلوش گرفتم.
_سردت شد باباجون؟
نگاهش کردم. بعد از گذشتِ یک سال هنوز هم پرده ی شرم در برابرِ من از نگاهش پاک نشده بود.
چقدر زجر آور بود دیدنِ شرمِ نگاهِ یک پدر!
_یکم!
_جاده فیروزکوه همیشه همینه.
تابستون باشه یا وسط چله همیشه ی خدا همینه! به چهره ی منعکس شده ام تو شیشه خیره شدم! به نظرت هوای تهران چطوره؟؟ من زیاد لباس گرم نیاوردم همراهم! لبخند گرمی به روم زد. بزار جا به جات کنیم! هرچی لازم داشته باشی میارم برات. تا اون وقتم هرچی ضروری بود می خریم. احساس کردم صدای دلنشینش بغض داره!…
دیدگاه خود را ثبت کنید