تمام تن و بدنم تیر میکشید سرم دنگ دنگ صدا میداد و گریه های آرام مامان هم قرار نبود کمکی به حال خرابم بکنند.
نگاهم به ساک کوچک جلوی پایم دوخته شده بود.
تمام دار و ندارمان را تو همان یک ساک کوچک گذاشته بودیم و نمیدانم برای کدام گناه کرده یا نکرده مان درحال فرار بودیم.
تکانهای بیش از حد ماشین، به حالت تهوعی که بیخ گلویم را گرفته بود دامن میزد.
صدای شلیک پشت سر هم و ترمز ناگهانی ماشین باعث شد هردو نفرمان به جلو پرت شویم.
قلبم دیوانه وار میکوبید و با چشمهای گشاد شده به مردی نگاه میکردم که نور ماشینها چهره اش را توی تاریکی فرو برده بود.
با هر قدمی که جلوتر میآمد تپش قلب من هم بالاتر میرفت و دلم گواه بد میداد.
بی توجه به درد انگشت هایم چنگی به دست مامان انداختم که عمو با عصبانیت گفت: این دیگه کدوم دیوونه ایه؟!
و مامان بود که با هول و ولا پرسید: چه خبر شده آقا رسول؟
عمو بدون توجه به سوال مامان خواست در را باز کند که در به ضرب توسط همان مرد بسته شد و در عوض در سمت من باز شد.
خودش بود، خود دیوانه اش؛ سهند خان!! -پیاده شو!
جوری غرید که حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم دهان باز کنم.
مثل یک ربات از پیش برنامه ریزی شده یک پایم را که از ماشین بیرون بردم عمو فریاد زد: چته مرتیکه دیوونه؟ این کارا چ…
سهند اما نگذاشت حرفش تمام شود و با بالا گرفتن لوله اسلحه اش یک بار دیگر شلیک کرد.
-دهنت رو نبندی تیر بعدی رو میزنم تو مغزت!
و با گرفتن بازوم حرفش را سمت من ادامه داد: تو هم جون بکن دیگه! پیاده شو …
و به ضرب بدنم را از روی صندلی پایین کشید …
دیدگاه خود را ثبت کنید