مادرم همیشه برایم قصهی «پریِ فرش» را میگفت. میگفت اگر دستبند فرشی را که برایم بافته بود سه بار بچرخانم، معجزهای رخ میدهد. من همیشه دستبند را میچرخاندم، اما هیچگاه معجزهای اتفاق نیفتاد. با این همه، مادرم قصه میگفت؛ وقتی پای دارِ قالی مینشست تا رنگها را رجبهرج کنار هم بنشاند و به زندگیام رنگ ببخشد. میگفت: «مادر، پریِ فرش رنگ میآورد… و رنگِ زندگی عشق است.» من سالها منتظر ماندم. هر بار که در مخمصهای گرفتار میشدم، باز هم به آن معجزه فکر میکردم.
اما بالای سر جسد آن دخترک معصوم سه بار دستبند را چرخاندم؛ تا نجات پیدا کنم، تا قاتل نشوم، اما باز هم معجزهای رخ نداد. و حالا من قاتلِ پارهتنِ کسی هستم… کسی که امروز تنها یک سایه است؛
سایهای که آمده تمام رنگهای زندگی مرا بگیرد. سایهای که روزگاری عشق من بود و اکنون خودِ جنون است. و در این میان، پادشاهی هست… شهریاری بیرحم از دلِ هزار و یک شب؛
سایهای شرور یا شهریاری تاریک؟ئ میدانم. فقط میپرسم: چه کسی مرگِ رنگِ من خواهد شد؟
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
هیچوقت فکر نمیکردم به چنین حال اسفناکی بیفتیم.
دستبند طرح فرش دور دستم را چرخاندم. از کودکی عادت داشتم بچرخانم و منتظر معجزه بمانم و هیچ وقت هم هیچ معجزه ای نمیشد...
مادر میگفت فقط یکبار اتفاق می افتد و من هر بار در بدترین حوادث منتظرش میماندم
حتی در متروکترین بخش ذهنم هم نمیگنجید که شیرازهی همهچیز از هم بپاشد
و دقیقا وقتی پشت صندلی ملاقات زندان نشستم تازه فهمیدم تقدیر به ظرفیت من برای نزول باران حوادث اعتنایی ندارد. فضای زندان برایم شبیه یک سورئال ترسناک بود.
قلبم زیادی تند میزد. دیدن مردی که فکر میکردم مستحکمترین کوه دنیاست پشت میلههای زندان، چیزی را درونم شکسته بود و رو به فاسد شدن پیش میبرد. در اعماق حوادث ذره ذره فرورفته بودیم و اینکه جوری سوال پرسیدم که انگار از ماهیت هیچچیز خبر ندارم کمی اغراق بود. کاملا ناخودآگاه بود که پرسیدم:
_ آقاجون چه خبره شده؟
کوه غرورم، مایهی مباهات کل محل، مرشد زورخانه و بزرگِ هر کسی که میشناختم در پشت حصار شیشهای سالن ملاقات زندان شکسته به نظر میرسید. لبخندی زد و گفت:
_ چیزی نیست بابا توی تجارت پیش میاد.
پشت نگاهش حقیقتی نینی میزد که در ورای سکوتش فریاد میکشید "نه به همین سادگیها نیست". لبم را به عادت قدیمی جویدم و زیرلب گفتم:
دیدگاه خود را ثبت کنید