دلارای دختر خانواده داری، که عاشق الپ ارسلان میشود، مردی که هر روز عاشق یکی شده و ثبات اخلاقی ندارد! دلارای خودش را به سبک خیابانی ها درست میکند و سر راه ارسلان میرود تا او را عاشق خودش کند، ولی حواسش نیست این مرد سنگ تر از این حرف هاست و فقط طبل رسوایی خودش را بلندتر میکوبد …
_خانوم رسیدیم همینجاست؟ با صدای راننده از فکر کردن دست برداشت و نگاهش را به در خانهی مانیا داد. -چه عجب بابا دلی خانوم بالاخره لبخند رو لبشونه! به مانیا که مانند همیشه لباسهای ست و شیکی به تن داشت و ازادانه موهایش را رها کرده بود لبخند پرحسرتی زد اگر پدر و برادرانش او را درهای آزاد گذاشته بودن حالا او هم دختری زن شده با شناسنامه ای سفید نبود. اجبار زندگی با کسی همانند برادرانش که تفکراتشان هم دست و پاگیر بودن نفسش را بند میاورد. ریز خندید: خوشحال نباشم؟ قراره شب ببینمش!
دیدگاه خود را ثبت کنید