ساعتی بود که از کانتینر کارگرها صدای خنده و پچپچ نمی آمد. ماه کامل در آسمان
می ٔ درخشید و صدای جغد از شاخه درختی در آن نزدکیی می آمد.
از زیر درختچهای که از صبح تبدیل به مخفیگاهم شده بود بیرون خزیدم. حتی صدای
برگهای خشکی که در زیر دستهاکم صدا میداد، باعث وحشتم میشد. گرسنگی چاره ای
جز بیرون رفتن و مواجهه با دنیای بیرون برایم نگذاشته بود.
دیدگاه خود را ثبت کنید