مقابل آیینه بخار گرفته حمام ایستادم دستی به آن کشیدم، دو چشم سرخ از اشک همان چیزی بود که آکثر اوقات درون آیینه به تماشایش می پردازم و در خاطراتم سفر میکنم.
خسته از این همه فکر کردن و اشک بی پایان چشم بستم و دوباره زیر دوش ایستادم تا سریعتر از این شکنجه گاه خلاص شوم. گره حوله تن پوشم را که محکم کردم به آشپز خانه رفتم زیر کتری را روشن کرده و قوری کوچک و زیبایم را روی آن گذاشتم در این خانه کسی رفت و آمد نداشت که نیاز به قوری بزرگ تری باشد، البته خودم اینطور خواستم توان رو به رو شدن با آدم های گذشته را ندارم . به اتاقم رفتم بی حوصله لباسی انتخاب کرده و پوشیدم ، شانه ای به مو های نم دارم زدم تا گره
نخورد و به حال برگشتم رو به روی تلویزیون نشستم هر چه کانال ها را بالا و پایین کردم برنامه ای توجه ام را جلب نکرد خاموشش کردم و به صفحه سیاه چشم دوختم ، این جمعه هم از آن روزهایی بود که مدام چشم به ساعت دارم تا تمام شود روشنایی روز و چشمک ستاره ها اعلام حکومت ماه باشد. صدای قل قل کتری که سکوت خفه کننده را شکست به آشپزخانه رفتم لیوانی چای برای خود ریختم و ظرف نقل های هلی ام را برداشتم در مسیر یکی از کوسن های مبل را روی قالیچه سنتی مقابل شومینه انداختم ، سینی را روی زمین گذاشتم و نشستم و به دیوار تکیه زدم پاهایم را جمع کردم نگاهی به خانه کوچکم انداختم ، خانه ای که تنهایی در آن بی داد می کرد . نقلی به دهن گذاشتم همراه با طعم خوبش افکارم بدون این که اجازه بدم به گذشته ها پر می کشد به روز های پر اشتباهم….
دیدگاه خود را ثبت کنید