احساس می کند از شدت خوابهای درهم و برهمی که از آن موقع تا حالا دیده است سرش درد میکند. چند وقتی بود که آن کابوس لعنتی تکراری به سراغش نیامده بود.یک شب سرد زمستانی نوزادی پیچیده در یک پتو که گوشه ای از خیابان خلوت افتاده و گریه میکند دستی به پیشانی دردناکش میکشد هنوز صدای گریه هایش را در سرش میشنود نمی داند فلسفه این خواب چیست؛ هر چه که هست تمام حال بد عالم را به دلش میریزد در حالی که رفتار عجیب و غریب دیشب کامران دوباره ذهنش را درگیر میکند از جا بلند می شود و به سمت سرویس اتاق راه می افتد. چند مشت آب سرد روی صورتش می پاشد تا کمی از ورم صورتش کم شود.
لباس و موهایش را مرتب میکند و از اتاق خارج میشود. عمارت در سکوت مطلق به سر میبرد راهی آشپزخانه می شود و فروغ را میبیند که پشت میز چیده شده صبحانه نشسته، آرنج هایش را روی میز گذاشته و سرش را به دستانش تکیه داده است. معلوم است که آمدنش را متوجه نشده با صدایی آرام سلام میکند تا او را نترساند فروغ سرش را بلند میکند و با دیدنش لبخندی خفیف میزند. سلام عزیزم… صبح بخير.جواب صبح بخیرش را میدهد و جلو می رود تا بنشیند. در همان حال نگاهش را از چهره درهم و چشمان قرمز فروغ نمی گیرد، مشخص است که او هم شب بهتری را نگذرانده است! فروغ قوری چای را بر میدارد و فنجانش را پر می کند.
درد همان حال می پرسد تو هم مثل من دیشب خوب نخوابیدی؟ اره… بدخواب شده بودم. از اینکه به او دروغ میگوید حس بدی دارد، ولی چاره ی دیگری هم ندارد می پرسد:شما چطور؟ فروغ قوری را کنار می گذارد و می گوید منم همینطور. نگاهش را تا گلوی نارگون بالا می آورد، جایی که پلاک ماهرخ قرار دارد. سعی میکند بغضش را فرو دهد و به جایش لبخند بزند. میشه ببینمش ؟ نارگون پلاک را در دستش میگیرد و می پرسد اینو؟پلک هایش را باز و بسته می کند و بعد از اینکه نارگون قفل زنجیر را باز می کند آن را از دستش میگیرد. پلاک را کف دستش نگه میدارد و برش میگرداند.
دیدگاه خود را ثبت کنید