بهار، تو ماشین سیاوش زایمان میکنه ؛
وسط خیابون،نیمه شب،با بدنی لرزون و دلی شکسته .
چندساعت قبل،معین رو دید مردی که همه ی زندگیش بود …تو لباس دامادی!کنار زن دیگه …همون جا یه چیزی تو بهار مُرد!…
دونه های درشت عرق از زور درد روی پیشونیش نشسته… سیاوش کنارشِ؛مردی که عاشقشه اما حق دوست داشتنش رو نداره…با دست هایی که میلرزه ،شاهد تولدی میشه که سهمِ دلش نیست.
نوزاد بین اشک و بغض و درد ،به دنیا میاد
و این تولد، شروع قصه ایه که قراره همه رو هم بغض کنه.
دیدگاه خود را ثبت کنید