بهار، تو ماشین سیاوش زایمان میکنه ؛
وسط خیابون،نیمه شب،با بدنی لرزون و دلی شکسته .
چندساعت قبل،معین رو دید مردی که همه ی زندگیش بود ...تو لباس دامادی!کنار زن دیگه ...همون جا یه چیزی تو بهار مُرد!...
دونه های درشت عرق از زور درد روی پیشونیش نشسته... سیاوش کنارشِ؛مردی که عاشقشه اما حق دوست داشتنش رو نداره...با دست هایی که میلرزه ،شاهد تولدی میشه که سهمِ دلش نیست.
نوزاد بین اشک و بغض و درد ،به دنیا میاد
و این تولد، شروع قصه ایه که قراره همه رو هم بغض کنه.
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
با چشمای گشاد شده به شعله های اتیش که زبونه میکشید نگاه کردم
نفس کشیدنم مصادف شد با بلعیدن حجم زیادی دود غلیظ که باعث شد به سرفه بیوفتم چشمام میسوخت وحشت زده به اتیش که هر لحظه بیشتر شعله میکشید نگاه میکردم تقریبا کل خونه اتیش گرفته بود وحشت زده با چشمای اشکی دنبال مادر بی نوام میگشتم وقتی چشمم به جسم مچاله شده کنار دیوارش افتاد
بی توجه به بلایی که ممکن بود سرم بیاد به طرفش دوییدم
همون لحظه قسمتی از پرده اویز پنجره که بیشترش سوخته بود افتاد همینکه خواست روی تن بی جون مادرم بیوفته اجازه ندادم با دست پارچه درحال سوختن رو گرفتم که باعث شد کل دستام به شدت بسوزه از درد زانوهام خم شد و افتادم رو زمین
با درد تند تند دستمز تکون میدادم تااون تیکه پارچه مزاحم روی زمین بیوفته
روی زمین خودم رو به زور میکشیدم جسم ظریف مادرم رو به اغوش کشیدم با هق هق
بغل کردمش دستی به صورت دود گرفته ش کشیدم و با صدایی که میلرزید گفتم
_مامانی؟ مامان جونم؟ مامان پوران قشنگم! مامان خوشگلم چشماتو باز کن مرگ من چشماتو باز کن دورت بگردم
صدا زدم التماس کردم اما دریغ از یه تکون کوچیک دنیا دور سرم میچرخید نمیخواستم حتی یک صدماحتمال بد بدم اما نفس نمیکشید و این تلخ ترین حقیقتی بود که تو زندگی چشیده بودم
جسم بی جون مادرم رو بغلگرفتم همونجا بی حرکت نشستم نمیخواستم بدون مادرم نفس بکشم
اگه تا امروز زنده موندم نفس کشیدم و سعی کردمکمنیارم فقط بخاطر وجود مادرم بود و پس حالا که تنها امید زندگیمم رفته
چرا زنده باشم؟
چرا نفس بکشم؟
کم کم نفس کشیدن برام سخت و سخت تر میشد چشمام دیگه بسته شده بود تقریبا همه خونه سوخته بود و اتیش شعله میکشید صدای وحشتناک فروریختن سقف آخرین چیزی بود که شنیدمک بعد درد وحشتناکی توی بند بند وجودم پیچید
دیدگاه خود را ثبت کنید