pdf رمان عبور از غبار به قلم نیلا (زیبا.ب) در ژانر عاشقانه در 1365 صفحه
گاهی وقتا اون چیزایی رو از دست می دیم که همیشه کنارمون بوده.....
و گاهی هم ساده ساده خودمونو درگیر چیزایی می کنیم که اصلا ارزششو ندارن و بود و نبود شون توی زندگی به چشم نمیان و چه خوب بود که قبل از نابود شد نمون توی گرداب زندگی می فهمیدیم که داریم چیا رو از دست می دیم و چه چیزایی را به جاش به دست می یاریم...
به وقتایی که تنهایی خدا عاشق ترت کرده باید دلتنگ باشی تا بفهمی باورت کرده به وقتایی برات سخته دلت لج بازه و مغرور می خواد اما نمی تونه تورو عاشق کنه با زور میخوای باور کنی یا نه تو این احساس مجبوری تو تا نزدیک دنیایی برا عاشق شدن دور نیست شبای هفته دلتنگت روزای مونده تاریکه خدا این لحظه ی آخر بهت بسیار نزدیکه
قسمتی از رمان
پردهرو سریع زدم کنار تا تختو حرکت بدن .. به پرسنل نگاهی انداختم .. تا دکتر فتحی رو پیدا کنم بی فایده بود. پیداش نمی کردم ... هدایتی یکی از پرستارا به سمتمون دوید و و برگشت و گفت:
دکتر عجله کنید .....
رو به هدایتی در حالی که امضای زیر پرونده رو می زدم گفتم
دکتر فتحی کجاست؟
از این به بعد دکتر یزدانی میان
تا خواستم سوال دیگه ای بپرسم ..
دکتر جدید اورژانس با عجله خودشو به ما رسوند... توی اون موقعیت نمی تونستم به انالیز شکل ظاهریش بپردازم .. چون حال بیمار زیاد مساعد نبود ... پرونده رو با یه حرکت چرخوندم و به طرفش گرفتم و گفتم
فشارش نرمال شده .... جلوی خونریزی رو گرفتیم... شدت ضربه زیاد بوده کمی تنگی نفس داره ... هوشیاره .. دردش کمتر شده .. اما همچنان تو ناحیه قفس سینه سوزش و درد داره .....
سری تکون داد و سریع چراغ قوه کوچيك جيبي شو در آورد و نورشو توی چشمای بیمار انداخت .. با توقف تخت پرده ها کشیده شد و اون به همراه دو پرستار دیگه دست به کار شدن ... بخش اورژانس شلوغ بود .
با تصادف بزرگی که تو بزرگ راه اتفاق افتاده بود اکثر مسدومینو به بیمارستان ما که نزدیک به محل حادثه بود انتقال داده بودن ... توی این چند ماهی که خودمو به اصرار به بخش اورژانس انتقال داده بودم .. روزی نبود که به ماموریت نریم .. کمتر پیش می اومد که بیکار بوده باشم و این برای من نقطه
وارد محوطه بیمارستان که شدم ..... دکتر عرشیا رو دیدم که در حال حرف زدن با تلفن همراهش عجله داشت که زودتر خودشو به
دیدگاه خود را ثبت کنید