برفین بخاطرازدواج مادرش مجبور میشه به خونه ی داییش بره واونجا با طاها پسرداییش که عاشقشه زیر یه سقف زندگی کنه
برفین درتمام مراحل به طاها کمک میکنه تا در رشته ی ورزشی کشتی موفق بشه اما طاها درست در یه اتفاق برفین وتنها میزاره ومردی دراین اتفاق به کمک برفین میاد و وارد این مثلث عشقی میشه که هیچ کس حتی فکرشونمیکرد
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
چمدانم را به سختی از صندوق اسنپ بیرون می آورم و به دنبال خودم می کشم، زنگ آیفون را می زنم و در باز می شود.
به سختی چمدان را تا راه پله به دنبال خودم می کشم و چون می دانم بالا رفتن از این همه پله کار من نیست، همان جا می ایستم، کمی این پا و آن پا می کنم و دست آخر اشک هایم سرازیر می شود، هر چه تلاش کرده بودم قوی به نظر برسم، نشد، نتوانستم.
روی چمدانم می نشینم و بدون صدا اشک می ریزم.
ـ برفین!!
سرم را بالا می گیرم و طاها را می بینم که با تعجب نگاهم می کند.
ـ داری گریه می کنی؟
ـ طاها لطفا ساکت باش و بزار به درد خودم بسوزم.
طاها در حالی که به زور جلوی لبخندش را گرفته است، می گوید:
ـ حداقل از رو چمدونت بلند شو، من برات ببرم بالا، بعدشم تو راه پله زشته در و همسایه فکر می کنن ما از خونه پرتت کردیم بیرون، داری گریه می کنی، بیا خونه تا دلت می خواد گریه کن.
اشک هایم بند آمده است و حالا با حرص به طاها نگاه می کنم.
ـ به جای اینکه بگی گریه نکن و بهم قوت قلب بدی، میگی بیا خونه گریه کن.
دیدگاه خود را ثبت کنید