آشتی بعدازفوت همسرش که همیشه باهاش بد رفتاری میکرد متوجه میشه حامله است وبخاطر سنتهای که خانواده پایبندش هستن مجبور به ازدواج با یکی از مردهای خانواده ی همسرش میشه تا بچه اش زیر دست غریبه بزرگ نشه اما درست قبل از عقد با اون مرد شوهرش زنده برمیگرده وآشتی میمونه علاقه ای که میون اون ومردشکل گرفته...
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
سر جلسه ی کنکور نشسته بودم، تست ها حسابی گیجم کرده بود.
انگاری اصلا هیچ کدوم از سوال ها برام آشنا نباشن!
صبر کن ببینم، مامان داره صدام میزنه؟ اصلا اینجا چیکار داره؟
مامان- الناز دخترم، بیدار شدی؟ داره دیر میشه ها!
از خواب پریدم و گیج به مامان نگاه کردم.
- چی شده؟ مامان برگه های آزمونم کجاست؟ شما رو چطور اینجا راه دادن؟
مامان- هذیون میگی؟ نکنه تب کردی؟
اومد جلو و دستش رو روی پیشونیم گذاشت.
مامان- حالت که خوبه چی داری میگی؟ امروز کلاس کنکور نمیری؟
کم کم موتور مغزم کار کرد و به خودم اومدم.
- عه...آها...من خواب میدیدم؟ آره خواب میدیدم!
از جام بلند شدم.
- باشه الان آماده میشم.
مامان- حاضر شدی بیا صبحانه بخور بعد برو.
سمت سرویس بهداشتی رفتم و زیر لب غر زدم.
- این کنکور هم برای ما داستان شده.
آبی به دست و صورتم زدم، همین که سرم رو بالا آوردم از قیافه ی خودم شوکه شدم! ریمل هایی که دیشب زحمت شستنشون رو نکشیدم پای چشم هام ریخته و فاتحه ی قیافهم رو خوندن.
دیدگاه خود را ثبت کنید