آشتی بعدازفوت همسرش که همیشه باهاش بد رفتاری میکرد متوجه میشه حامله است وبخاطر سنتهای که خانواده پایبندش هستن مجبور به ازدواج با یکی از مردهای خانواده ی همسرش میشه تا بچه اش زیر دست غریبه بزرگ نشه اما درست قبل از عقد با اون مرد شوهرش زنده برمیگرده وآشتی میمونه علاقه ای که میون اون ومردشکل گرفته...
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
-آشتی زود باش، دیر کنی باید با آژانس بیای گفته باشم !!!
دستی که داشت به سمت لوازم آرایش می رفت رو هوا خشک شد، می دونستم شوخی نداره و اگه
دیر کنم واقعا باید با آژانس برم.
بی هیچ حرفی داخل ماشین نشستم. صدای ضبط رو زیاد کرد و این یعنی دوست نداره حرف بزنم.
وقتی ماشین رو پارک کرد با قدمهای سریع و بلند به سمت فرودگاه رفت. منم مثل بچه ای که به
دنبال مادرش میدوه تا گم نشه، دنبالش می دویدم.
با اینکه رفتارش همیشه همین طوره ولی باز هم دلم از کارش می گیره....تو چشمهام اشک جمع
میشه....آروین توی این دو ماه زندگی یکبار هم منو آدم حساب نکرد.
در همین حین که مدام چشمم به آروین بود تا گمش نکنم، به چند نفر برخورد کردم و با یه ببخشید
دوباره به سمت آروین دویدم تا توی شلوغی فرودگاه گمش نکنم.
بعد از کلی دویدن بالاخره بهش رسیدم. دیدم که دست رو شونه ی مردی گذاشت و با هم مشغول
احوالپرسی شدند.
کنجکاو بودم کیه که آروین اینقدر باهاش صمیمی رفتار می کنه ؟! و با دیدنش فراموش کرده که به
استقبال عموش اومده.
اونم کی عموی عزیزش....کم کم داشت از این عمویی که هنوز ندیده بودمش بدم میومد. آروینی که
نسبت به همه چیز بی تفاوت بود ولی اسم هیمن از زبونش نمی افته!!!
-مگه نیومدی استقبالِ عمو؟؟ پس واسه ی چی زل زدی و هیچی نمی گی؟!
-آخه عموت رو ندیدم!!!
دیدگاه خود را ثبت کنید