داریوش، پسر قاچاقچی کلهگندهای که دلیل مرگ مادرش را همکاریه زنی به نام لیلا در گذشته، با پلیس میداند، به خواست پدرش، شاهین، که کینهی قدیمی از لیلا و همسرش محمد دارد، از آمریکا به ایران می آید تا انتقامش را از طریق ماهزاد دخترآنها بگیرد، به همین دلیل در دانشگاه او به عنوان استاد زبان انگلیسی مشغول به کار میشود و طی اتفاقاتی، ماهزاد برای فرار از ازدواج با خواستگار پروپاقرصش احمد که پسر دوست خانوادگیشان هست، تصمیم میگیرد پیشنهاد داریوش را قبول و با او نامزدیه صوری بکند اما آتش انتقام...
اثری دیگر از زهراجنگجو
#عاشقانه_انتقامی_پلیسی
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
با گریه به سمت احمد چرخیدم و کمی صدایم را بلند کردم و گفتم:
-من اشتباه نمی کنم من تو رو دیدم با اون زن داخل شرکت بگو و بخند داشتی.
اخم هایش را غلیظ کرد و با صدای بلند گفت:
-از ماشین پیاده شو
-چرا از حقیقت فرار میکنی؟ مگه من زن تو نیستم؟ چرا منو از ماشین پیاده میکنی؟
انگشت اشارهاش را به سمت من گرفت و گفت:
-چون تو داری اشتباه میکنی و تهمت میزنی، خودت میدونی با کسی که الکی به من تهمت میزنه چه بلایی به سرش میارم
و با فریاد ادامه داد
-شیرفهم شد؟
با فریادش لرزی به تنم افتاد و صاف سرجایم نشستم و هق هقم را خفه کردم که با صدای احمد سرم را بالا گرفتم
-گمشو بیرون
با ناباوری نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
-تو این هوای سرد منو از ماشین پیاده می کنی؟
محکم و جدی گفت:
-اره تا خونه با پای پیاده میای تا متوجه بشی تهمت زدن به من که رئیس یه شرکت هستم و کلی آبرو حیثیت دارم یعنی چی
بغضم را با آب دهان قورت دادم و آرام و با صدای
لرزان گفتم:
-تو رو خدا منو تو این تاریکی و هوای سرد پیاده نکن یخ میزنم
کلافه پوفی کشید و به سمتم خم شد و در سمت من را باز کرد و محکم به شانه ام زد و گفت:
-وقتی بهت میگم پیاده شو یعنی بدون هیچ چون و چرایی از ماشین پیاده شو وگرنه موهاتو میگیرم و کشون کشون از ماشین پیادت میکنم زنیکه احمق
دست هایم را به حالت التماس بالا آوردم و گفتم:
دیدگاه خود را ثبت کنید