داستان، قصهی عاشقانهای حسابشده اما دیوانهواره…
عشقی که از دلِ علاقهای عمیق شکل میگیره و با سماجتِ دوستداشتن ادامه پیدا میکنه.
فرهان، پسریه که وقتی دل میبنده، کوتاه نمیاد…
با عاشقانههای بیحد و مرزش، وارد زندگیِ دختری میشه که هنوز زخمهای شکستِ ازدواج قبلیش التیام پیدا نکرده؛
دختری که از عشق میترسه، اما نمیتونه در برابر دیوانهبازیهای صادقانهی فرهان بیتفاوت بمونه.
در مسیر اتفاقهایی پررمز و راز، لحظههایی پرتنش و ماجراهایی غیرمنتظره،
این دو نفر ناخواسته کنار هم قرار میگیرن…
جایی که عشق، ترس، امید و دلبستگی در هم گره میخوره.
📖 قصهای پرماجرا، احساسی و متفاوت
با روایتی جذاب و پایانی زیبا و دلنشین که تا مدتها در ذهنتون میمونه.
✨ از اینکه رمانهام رو برای خوندن انتخاب میکنید، بینهایت خوشحال و سپاسگزارم.
امیدوارم این قصه هم لایق نگاههای قشنگتون باشه… 💖
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
از اینکه رمانهای من رو برای خوندن انتخاب میکنید بینهایت خوشحال و ممنونم. انشاءالله که لایق چشمهای قشنگتون باشه این قصه هم.
مغزم از اعداد و ارقام خسته شده بود و دیگر یک عدد تک رقمی را هم نمی کشید. تمام شب گذشته را با رویا بیدار بودم و ده قسمت از سریال قهوه ی تلخ را می دیدیم. یکی نیست به من بگوید فیلم مورد علاقه ی رویاست تو چرا پا به پایش تا صبح بیدار می مانی!!
نگاهم را از تخته گرفتم و چون ردیف آخر نشسته بودم و استاد دید واضحی به جایگاهم نداشت، سرم را روی میز قرار دادم و چشم های بی رمقم را بستم تا بلکه کمی خستگی و بی خوابی ای که کشیده بودم جبران شود، استراحتم به ثانیه نکشید، با تقه ای که به در خورد بی اختیار سرم را بلند کردم. با بفرمایید استاد دستگیره ی در پایین و بالا شد و از لابه لایش گل سرخی که این روزها بد روی مخم رژه می رفت نمایان شد. صدای خنده ی هم کلاسی هایم نشان از تشخیص فرد پشت در می داد و فقط من بیچاره بودم که حرص می خوردم.
دیدگاه خود را ثبت کنید