دنیا گاهی اوقات چیزای عجیبی برای ادم رقم میزنه.
دختری که تا الان خونه پدرش زندگی می کرده و یه زندگی عادی و نرمال داشته،
مجبور میشه با یه پسر فراری هم خونه شه!
چرا؟ چون دانشگاهی که قبول شده. خوابگاهش پر شده و برای اولین بار تن به یک
تجربه ی جدید میده.
ژانر: عاشقانه_کمدی_هیجانی_همخونه ای
نویسنده: ریحانه اخوان.
اثر ها: عشق پناهگاهم باش، آشپز های شیطون، برادر (تلاطم)، در آغوش دوزخ.
22:23
با صورت گریون بردیا رو به آغوش کشیدم_داری می ری شرت کم ، دیگه خونه آسایش
داره ، همهٔ شامی ها رو هم خودم می خورم.
به زور من و از خودش جدا کرد و گفت:چقدر می چسبی؟ یه خورده فاصله بگیر خب ،
دارم می رم سربازی ، نمی خوام برم جبههٔ جنگ که!
دوباره بغلش کردم و فینم و بالا دادم_ اصلا برو نبینمت ، لیاقت هم کلام شدن
با من و نداری!
دوباره گریه...
صدای بابا از پشت سرم بلند شد_ راویس یه لحظه رهاش کن ما هم بغلش کنیم
بفرستیمش بره، تا دوسال از دستش نفس می کشیم!
میون گریه از حرف بابا خندم گرفت و از بغل بردیا بیرون اومدم ، همین که عقب
کشیدم ریما مثل ندید بدید ها خودش تو بغل بردیا پرتاب کرد و گریه زاری هاش
شروع شد.
بردیا به جای اینکه دلداری بده، یا می خندید، یا همش مسخره می کرد.
به ساعت قهوه ای رنگ روی دیوار نگاه کردم.
اوه اوه دیرم شده بود.
سریع به طرف بابا چرخیدم_بابا بردیا رو ول کن من الان باید تو فرودگاه می بودم!
دیر می رسم اونوقت همهٔ خوابگاه ها پر می شن، حالا خر بیار و باقالی بار کن.
بابا همون طور که بردیا رو بغل کرده بود گفت: برو ساکت و بگیر بریم.
برای آخرین بار حق به جانب به طرف بردیا چرخیدم و تحدید وار گفتم: اگه بهم
زنگ نزنی ، اگه خبرم و نگیری تا خود ارومیه پیاده می یام با چوب دنبالت می کنم!
تن صدام بالاتر رفت_ فهمیدی؟!
این دفعه خودش بغلم کرد و با صدایی که ته مایه های خنده درونش موج می زد
گفت: به نفله کوچولوی خودم زنگ نزنم به کی زنگ بزنم؟!
یواشکی پهلوش و نیشگون گرفتم _نفله خودتی ، بی شعور!
سریع رهاش کردم و به طرف اتاقم دویدم و صدام و رو سرم انداختم_حقته!
داد و بی داد و فحش هایی که بهم می داد به گوش می رسید!
با هزار دنگ و فنگ ساکم و از پله ها پایین آوردم و مقابل بابا ایستادم_بریم؟
_بریم بابا ، بریم.
با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم ، بعد از اینکه ساکم و تو صندق جا
داد ، سوار شد و موهاش و از آینه جلو به سمت عقب فرستاد.
_بابا قولتون یه وقت فراموش نشه؟
_بمیرم هم فراموش نمی کنم ، مگه می شه یادم بره به گل دخترم سر بزنم؟
لوس خندیدم و با خجالت از خود ساختگی گفتم: ماهیانه هم یادتون نره!
لپم و کشید_حقاً که بچه خودمی ، هر چی رو که یادت بره این پول و فراموش نمی کنی!
_ما اینیم دیگه!
ضبط و روشن کرد که با شنیدن الههٔ ناز صورتم مچاله شد_هنوز این الههٔ ناز و
ول نکردی؟ بابا بی خیالش شو ، آهنگ های جدید تری اومده!
دستم و به حالت رقص رو هوا تکون دادم و یه قری هم به کمرم دادم_مثلا همین
آهنگ بیا بغلم چشه گوش نمی دی؟ البته جدید تر از این هم اومده!
قهقه زد_بابا جان ، من با همین الههٔ ناز راحتم ، تو به خودت سخت نگیر.
نچ نچی کردم و آفتاب گیر و پایین زدم و از آینه اش به خودم چشم دوختم ،
گوشه چشمم و تمیز کردم و موهایی رو که از مقنعه بیرون زده بود و به داخل
فرستادم_آخه من حوصلم سر می ره شما این آهنگ ها رو گوش می دی!
دیدگاه خود را ثبت کنید