داستان «عروس بدنام» روایت عشقی طوفانی بین دخترخاله و پسرخالهایست که با بازی تقدیر دست و پنجه نرم میکنند تا احساسشان بیثمر نماند.
سالها دلدادگی این دو عاشق به شیرینی در این رمان به قلم درآمده. لیلی و مجنونی دیگر در دل زمان حال...
خواندن سرنوشت پر رمز و رازشان لحظات پر از احساسی را برایتان به ارمغان میآورد...
بحث سر تعیین میزان مهریه و شیربها بود. نمی دانم بابا این لاکچری بازی ها را از کجا یاد گرفته بود و از کی تا حالا این قدر تو نظرش باارزش شده بودم که میزان مهریه ام را به تاریخ میلادی تولدم تمام سکه تعیین کرد و خانه و ماشین فردین را به عنوان پشت قباله برای ضمانت خوشبختی ام در نظر گرفت! والا یادم می اید سر تعیین مهریه ی زن خشایار تعداد سکه را از صدوچهارده به چهارده عدد رساند تا رضایت به عقد بیچاره ها داد. البته دور از ذهن نبود که بخواهد سنگ جلوی پایمان بیندازد.
خجالتزده سرم را بلند کردم و به صورت فردین نگاه کردم. در همه حال نگاهم را شکار می کرد. این بار هم متوجه شد. نیم نگاهی سمتم انداخت و در همان لحظه ی کوتاه چشمک همیشگی اش که دل و دین برایش داده بودم را زد و دوباره نگاهش را به بابا داد و من باز مشغول تماشای گل های قالی لاکی رنگمان شدم ولی تمام حواصم به جوابی بود که فردین می خواست در مورد مهریه به بابا بدهد.
-قبوله عمو فرید. به علاوه ی جونم که کف دستم میذارم برا خوشبختی یاس.
قلبم تپیدن گرفت و بی قرار شد و دلم برای جسارت های عاشقانه اش ضعف رفت. جسارتی که بابا انگ بی حیایی بهشان می چسباند و من دیوانه ی این جسارتش بودم که برای دل من حیایش را در برابر بابا به هیچ می گرفت.
نمی دانم عشقمان از کی شروع شد، هر چه فکر می کنم نقطه ی شروعی برایش پیدا نمی کنم انگار که از قنداقگی امان این علاقه در قلب هایمان بوده! اما یک چیز را خوب می دانم؛ این که هر روز که می گذرد، تب عشقمان طعنه ای به حرارت خورشید می زند و رو سیاهش می کند.
نیشگون ریزی که نیلوفر از پهلویم گرفت باعث شد لبخندم را جمع کنم و سر خم شده ام را سمتش خم تر کنم. همزمان با من سرش را در گوشم فرو کرد و زمزمه وار و پر شیطنت تیکه بارم کرد: چی خوروندی بهش ساقی. حالش بد جوری بده!
سقلمه ای به پهلویش زدم و کوفتی زیرزبانی نثارش کردم.
آرام زمزمه کرد: اوه اوه بابارو!
بی اراده سرم سمت بابا بلند شد.
نارضایتی در صورتش هوار می زد و زیادی با چهره ی آرام و راضی عمو علی در تضاد بود. نفسم را با نگرانی بیرون فرستادم و در دلم به پای خدا افتادم که دوباره سر ناسزگاری نگذارد
دیدگاه خود را ثبت کنید