گوشی رو بین کتف و سرم نگه داشتم و درحالی که سعی
میکردم اون خودکار لعنتی رو از توی کیفم دربیارم به اون
بنده خدای فلک زده پشت سرم اشاره کردم تا کمی صبر
کنه...بیچاره از ده دقیقه پیش یه گوشه منتظر وایساده بود!
کالفه دفترچه بیمه توی دستمو به خانم اسدی تحویا دادم و به
آدرسی که روی دستم با خودکار نوشته بودم نگاه کردم.
با یه حساب سرانگشتی دیدم چقدر دوره....تا بخوام برسم
شب میشه که...ولی ارزشش رو داشت...البته هنوز ارزش
داشتنش کامل مشخص نشده بود و فقط یه حدس بود!
سریع از خانم اسدی و دکتر شیفت خدافظی کردم
دیدگاه خود را ثبت کنید