دانلود رمان حبس ابد از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی به صورت فایل PDF
هوا به شدت گرم است و خانه شلوغغ تر از هر وقت دیگری است … مگاهم میخ بادکنک آبی رنگی می شود که در دستان نهال با آن پیراهن سفید پرگلش از این سو به ان سوی باغ می دود در هوا تکان می خورد … بغض میکنم … دلم دویدن می خواهد، دلم بی خیالی می خواهد . یک بادکنک آبی! که تنها دغدغه ام این باشد که نخ بادکنک از دستانم رها نشود.
ضربه ای به در می خورد اما من نگاهم هنوز میخ نهال است که میان باغ می دود … خانم؟ … عطاخان گفتن برید به اتاقشون … سری تکان می دهم، در را می بندد … نمی خواهم به اتاق عطاخان برم! … این روزها حرف های خوبی نمی زند … حرف هایش به دلم نمی نشیند! … بادکنک از دستان نهال رها می شود و به آسمان می رود، صدای جیغ هایش باغ را در بر می گیرد، با لبخند غمگینی زمزمه می کنم: باید محکمتر می چسبیدیش بچه! بادکنکت شبیه مال بچگی های من نیست که برگرده زمین!
می خواهم پنجره را باز کنم و از همان فاصله جمله ای برای آرام کردنش به کار ببرم که با دیدن مادرش که به سویش می رود، بیخیال میشوم و بعد از نفسی عمیق پا میچرخانم و به سمت در می روم … الکی که نیست ! عطاخان با من کار دارد!در آینه ی راه رو خودم را وارسی می کنم، لبخند رضایت روی لبم مینشیند و به سمت اتاق عطاخان پا تند می کنم … پشت در اتاق یک بار دیگر آرزو میکنم حرف های تکراری نزند و بعد ضربه میزنم …
دیدگاه خود را ثبت کنید